تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد
یک حس خیلی خوب میده وقتی بعد مدتها به خونه قدیمی خودت سر  میزنی

بر گشتم ..

خودم

امیر حسین

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:36  توسط امیر حسین | 

خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم بر اساس مطالعات و تحقیقاتی که در تاریخ معماری کردم یک سری مقاله از دید خودم درباره این موضوع بنویسم . نه حوصله اش بود و نه وقتی . این نوشته قسمت اول چند تا ورقیه که در این موضوع تایپ کردم شاید حوصله باشه واسه ادامه دادنش ...

 

 

 

 

قسمت اول

تاریخ زندگی بشری به روی کره خاکی به نزدیک یک میلیون سال میرسد . از آنچه انسان در آغاز بوده اطلاع دقیقی بدست نیامده ولیکن شکی نیست که سالهاست موجودی بنام انسان با فیزیک ظاهری بنسبت عجیب بر روی دو پا ( به نسبت بقیه موجودات ) در زمین زندگی میکنند .

فکر کردن به آنچه که امروز هستیم و پشتوانه هزاران ساله ای که پشت سر داریم گاهی جذاب و گاهی وحشت آور است . بعنوان مثال استفاده امروز ما از ابزارهایی که حتی چگونگی کارکرد آنها برای اغلب ما نامفهوم است ( من هنوز هم از اینکه چگونه میتوان از راه هوا تصویر فرستاد و در تلویزیون نگاه کرد حیرت زده میشوم ) و یا نوع فعالیت پیچیده ای که برای اصل مهم زندگی کردن و تنازع بقا بکار میبریم برای کسانی که قدری به پیرامون خود توجه میکنند ساعتها دلمشغولی دارد . 

آنچه که تاریخ مکتوب برای ما وجود دارد نزدیک به 9000 سال نوشته از زندگی بشری و آنچه که نشانه ها سخن میگویند نزدیک 40000 سال است که بشر به شیوه امروزی و با استفاده از ابزار زندگی میکند .

معمول است قبل از شروع تاریخ مدون را عصر حجر مینامند و این دوره پیش تاریخ خود به سه بخش پارینه سنگس . میانه و نو سنگی تقسیم میشود .

ابزارهای سنگی موجود در اعماق غار ها  و نقاشی های بجا مانده بر دیوار غارهایی چون آلتامیدا و لاسکوا در اسپانیا و فرانسه نه تنها حکایت تاریخ بلکه شرح داستان زندگی دستهایی است که بر دیوارها نقاشی بجا گذاشته اند .

بنظر من دوره عصر حجر توام با اختراع و اکتشاف سه پایه اصلی شروع دوران نوین است که تمدن امروزی بر پایه آن قرار میگیرد .

1-   کشف آتش

2-   اختراع چرخ

3-   اختراع خط نوشتاری

 

حکایات یونان قدیم انقدر کشف آتش را نکته مهمی میدانستند که در روایات اساطیری خود به دزدیدن آتش از کوه المپ بوسیله انسان حکایاتی قراردادند . با مهار آتش در دستان بشر در وحله اول قوی ترین وسیله دفع حیوانات وحشی و در مرحله بعد پخت خوراک و در نهایت به ترکیب کردن عناصری که از دل آتش بیرون میامدند چون انواع فلزات و شیشه و ....

همچنین اسپانیایی هایی که برای اولین بار پا به قاره آمریکا گذاشتند متوجه تفاوت بارز میان سطح زندگی در صورت عدم وجود چرخ در ارکان مختلف زندگی شدند . . .

و در نهایت نوشتار که در ابتدا بصورت خطوط تصویری و سپس ساده تر و بصورت علایم ارتباطی در آمد گام بلند بشر بر انتقال تجربه اش به نسلهای بعد بود .....

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 16:27  توسط امیر حسین | 
پرده سحر آمیز با تار و پودی از جنس افسانه مقابل جهان گسترده شده بود . سروانتس دون کیشوت را راهی کرد و این پرده را پاره کرد . دنیا در برابر دیدگان شوالیه سرگردان قرار گرفت با تمامی برهنگی کمیک نثرش .

همچون زنی که برای رفتن سر نخستین قرار ملاقات خود را آرایش  میکند دنیا هم وقتی در لحظه تولدمان به سوی ما میشتابد .. بزک کرده و نقاب زده و از پیش تفسیر شده است و سازشگران یگانه کسانی نیستند که مفتونش میشوند .... عصیانگران که تنها در اندیشه مقابله با همه چیز و همه کس هستند متوجه نیستند که خودشان تا چه اندازه پیرو و فرمانبردارند

آنان تنها در برابر چیزی که بنا به تفسیرشان ( پیش تفسیرشان ) شایسته مقابله است عصیان میکنند .

دلاکروا در تابلوی مشهورش  آزادی در حال هدایت مردم  را از روی پرده پیش تفسیری کپی کرده است : زنی جوان بر فراز یک سنگر با چهره ای جدی و سینه هایی نمایان که بیشتر باعث ایجاد ترس است ... در کنار او پسرکی دواغو با تپانچه ای در دست . هر چقدر هم که از این تابلو خوشم نیاید اما طرد آن از حوزه برجسته ترین آثار نقاشی کار ابلهانه ای است .

اما زمانی که به  اینگونه حرکات و ژست های کلیشه ای ... این نوع نمادهای قدیمی بپردازد از تاریخ رمان طرد خواهد بود . چرا که سروانتس با پاره کردن پرده پیش تفسیری بود که هنر نو را به راه انداخت . حرکت نابود کننده او در هر زمانی که شایسته این نام باشد بازتاب پیدا میکند و امتداد می یابد . . .  و این نشانه ای است بر شناسایی هویت هنر رمان ......

قسمتی از کتاب پرده ..نوشته میلان کوندرا

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:22  توسط امیر حسین | 
هوس کردم یک سری متن درباره تاثیر معماری بر زندگی روزمره بنویسم ....
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:24  توسط امیر حسین | 
از اولش هم من از پرشین بلاگ خوشم نمیومد ... اصلا از چیزی که خیلی طرفدار داشته باشه خوشم نمیاد . خاصیتش اینه که الان یک وبلاگ دارم که کار میکنه و مال خودمه و قدمت طولانی هم داره ...

 

بعله ... چنین شد که ما بر میگردیم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:55  توسط امیر حسین | 
خیلی دوست دارم تمومش کنم ..یک کم همت میخواد ... اگه د تا آخر اردیبهشت تمومش میکنم . فکر کنم سه یا چهار تا قسمت دیگه مونده ....
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:34  توسط امیر حسین | 

بی نام  (قسمت هشتم )

غروب که میشه دوست دارم ساعتها توی خیابونها پیاده روی کنم . به چراغ ماشینها خیره بشم و بوی آدمهایی که از کنارم رد میشن رو استشمام کنم . بوی مغازه های اغذیه فروشی و بوی عطر های ارزون قیمت دستفروشا .

توی این شهر با همه بدی هاش همین که همیشه توش غریبی و هیچکی نمیشناستت رو دوست دارم . شاید واسه همینه که حاضر نیستم جای دیگه ای برم ولی باز هم اون روزی که با یک ساک به تهران اومدم غم تنهایی برام انقدر سنگین بود که هیچکدوم از اونهایی که الان برام ارزشن رو نمیدیدم . هنوزم که هنوزه ترمینال جنوب با بوی همیشگی روغنش حالمو بهم میزنه . با اینحال همونطور که برای من دروازه ورود بود یک روز هم تو با ساکت از اتوبوس پیاده شدی و به اتفاق پدرت در حالی که فکر میکردی دیگه به تموم آرزو هات رسیدی و رفتن به دانشگاه خوشبختی تو رو برای همیشه تضمین میکنه .

توی خوابگاه تجربه جدید زندگی بود . همه چیز جدید و نو . برخوردهایی که تازگی داشتن و درسهایی که برای خوندنشون بابایی نبود که هی غرغر کنه و  هم کلاسی هایی که نصفشون پسر بودن و هم اتاقی هایی که هر کدوم از یک شهری اومده بودن و لهجه های همدیگه رو مسخره میکردین . چه روهایی که به گشتن دنبال کتاب توی انقلاب گذشت و اون فیلمایی که توی خوابگاهتون میزاشتن چه شبهایی رو پر میکرد .

آره سال اول   همه اش به فهمیدن این مساله گذشت  که اون دنیایی که همیشه بهش فکر میکردی و براش نقشه میکشیدی با واقعیتش چقدر تفاوت داره .

روز های اول بهتون اتاق ندادن و مجبور بودی شبها بری خونه عموت . فاصله دانشگاه تا خونه عمو برای تو یک سال بنظر میومد و مجبور بودی دو تا اتوبوس عوض کنی تا برسی . ولی شب اولی که رفتی خوابگاه چنان خاطره عمیقی بود که هر دفعه از دوران دانشجویی حرف میزدی ازش یاد میکردی .

تو رو به اتاقی معرفی کردن که دو نفر سال بالایی توش بودن . یکیشون الناز بود که سال دوم رشته اقتصاد بود و همرشته خودت و یکی دیگه مریم بود که ریاضی میخوند و سال چهارم بود . خیلی زود با الناز دوست شدی و اون خیلی کمکت کرد تا بتونی با شرایط خودتو هماهنگ کنی . شبهای اول انقدر دلت برای خونه تنگ میشد که سرتو توی بالش فرو میکردی و نیم ساعتی گریه میکردی . تا یک شب الناز که تخت پایینی تو میخوابید اومد و گونه هاتو نوازش داد و بعدش با هم رفتین بالای پشت بام که از اونجا چراغهای نصف شهر پیدا بود و یک ساعتی در نسیم خنک پاییزی با هم حرف زدین . . .

یک هفته ای طول کشید تا خودمو راضی کردم تا بهت زنگ بزنم ولی وقتی صداتو شنیدم راستش پشیمون شدم چون بین من و تو انقدر فاصله افتاده بود که برای هم آدمهای غریبه ای شده بودیم اما بعدها فهمیدم همین چیزهای کوچیک که تجربه هاشون برای هر دوی ما دردناک گذشت نقطه اتصال ما با هم بود .

 منو شناختی و قبول کردی همیدگه رو توی یک کافی شاپ ببینیم .  با اینکه من یک ربع زودتر سر قرار حاضر بودم پیش از من رسیده بودی و با گلهای روی میز بازی میکردی . شاید از روی قیافه هم باز منو نشناختی ولی برخوردت گرم بود و بعد از سفارش از کیفت بسته سیگاری بیرون کشیدی و تعارف کردی .

منم که میشه ته جیبم یک سیگار درب و داغون داشتم که از صبح بین کاغذ ها گیر کرده بود تشکر کنان سیگارم رو با فندکت روشن کردم . پک اول مرزها رو فرو ریخت و همزمان گفتیم : چقدر پیر شدی ؟؟؟....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:49  توسط امیر حسین | 
من اینجا یک کار ناتموم دارم و ....تمومش میکنم !
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:3  توسط امیر حسین | 

چراغها را من خاموش میکنم

نوشته زویا پیرزاد

اكثر كساني كه به ادبيات علاقه مند هستند بر اين اعتقادند كه ادبيات داستاني ايران در سالهاي اخير هيچگونه اثر درخشاني را به خوانندگان معرفي نكرده است . اما درخشش زويا پيرزاد با رمان چراغها را من خاموش ميكنم در بين خوانندگان نه تنها بر اثر خلا بوجود آمده در بازار كتاب بلكه از چيره دستي نويسنده و تسلط او بر ذهن خوانندگان خبر ميدهد .

گرچه كتاب دوم خانم پيرزاد بنام عادت ميكنيم نتوانست انطور كه بايد موفقيت كتاب اول را در اذهان زنده كند اما مطمئنا در سالهاي آينده از اين نويسنده نوشته هاي بيشتر و جالب تري را خواهيم خواند .

كتاب اولين عنصر جذاب خود را بر تكيه بر شناخت مخاطب و يا تسلط بر احساسات خانمها بنا ميگذارد . داستان در چند دهه قبل با خانواده اي ارمني و در شهر آبادان اتفاق مي افتد . نويسنده در اولين گام خواننده را در جريان اتفاق ساده اي كه در يك زندگي معمولي پيش ميايد ( چون همسايه اي جديد براي ما ) قرار ميدهد . سپس با آرامش شخصيتهاي داستان خود را يك به يك به مخاطب معرفي ميكند . تم داستان گرچه فرمي آرام دارد اما خسته كننده نيست چرا كه اتفاقات تماما حساب شده و جذاب هستند .همچنين به احتمال زياد تمايلات نويسنده به خانواده هاي ارمني و يا نياز به محيطي كه قدري از جامعه مسلمانان با مسايل ، برخورد راحت تر داشته باشند از دلايل انتخاب خانواده ارمني جهت قالب اصلي داستان است .

نويسنده مخاطب را با شخص اول داستان همراه ميكند . با او فكر ميكند و به مخاطب اين اجازه را ميدهد كه به قضاوت بنشيند و در نهايت خواننده را به ذهنيت شخص اول داستان مجاب ميكند .

با اينحال بعد از تمام اتفاقات آرامشي كه در انتهاي روايت بر نوشته مستولي ميشود خواننده را راضي از نتيجه گيري نهايي نگه ميدارد و كتاب را اثري خاطره انگيز در اذهان بدل ميكند .

در خاتمه بايد به اين مساله هم اشاره كنم كه تاثير ذهنيت نويسنده گاه باعث شده كه روايت از حالت همه فهم در آمده و بشدت زنانه شود تا جايي كه قدري دل آزار شود و مردان را به راحتي از جمع خوانندگان آثار بعدي خارج كند .

با اينحال كتاب به قطع ارزش مطالعه بيش از يك بار را دارد و مطمئن باشيد كه از آن لذت خواهيد برد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 16:27  توسط امیر حسین | 

همچنان بی نام ( قسمت هفتم )

وقتی رفتم  پیش سیما - دختر عمه ات رو میگم - تا بلیط هواپیما واسه مسافرت آخر هفته کرمانشاه رو ازش بگیرم دیدم علاوه بر دختر کوچولوی ناز و تپلش خواهرش سروناز  هم اونجاست . وقتی که بهش گفتم سروناز خانوم آخرین باری که من شما رو دیدم داشتی برای یک دور دوچرخه سوار شدن گریه میکردی کلی خندید . بعدش هم منو با ماشین خوشگلش تا نزدیک خونه آورد . توی راه با هم کلی حرف زدیم و فهمیدم داره توی دانشگاه رشته مدیریت میخونه . آدم خوش مشربی بود و من جرات کردم درباره تو باهاش صحبت کنم . یادش بود که برای اینکه بهتون شک نکنن با خودت به پارک میبردی و وقتی که داشت تاب بازی میکرد شما دو تا روی یک نیمکت مینشستید و با هم حرف میزدید .

یک روز وقتی که توی پارک نشسته بودین یکدفعه سعید از جاش پرید و گفت : بهار این مامان منه که داره میاد ... میدونستی که خونواده سعید از تو خوششون نمیاد و حتی توی مدرسه شنیده بودی خواهرش گفته بود لیاقت داداشش از این دختره سیاه و بیریخت بیشتره و دخترای پولدار واسه اش سر و دست میشکنن . واسه همین خیلی ترسیدی . علیرغم این مادر سعید هیچ بروی خودش نیاورد که شما ها رو با هم دیده و لی بعدا فهمیدی که به پدر سعید گفته و اونم حسابی سعید رو دعوا کرده و گفته واسه همین بوده که نتونسته دانشگاه قبول بشه ....

آره ...  تو هم از خانواده سعید خوشت نمیومد و سعی میکردی با مادرش برخوردی نداشته باشی . حتی یک دفعه دیگه  که توی خیابون همدیگه رو دیدین و خواهر سعید تو رو با دست نشون مادرش داد سعی کردی یک جوری فرار کنی وترسیدی حرفی بهت بزنه و آبروت رو ببره .

با اینحال اگه اون اتفاق توی عید سالی که کنکور دادی نمیافتاد شاید که رویه زندگیت یک طور دیگه ای پیش مرفت . اون سال سعید هم به اسم اینکه میخواد واسه کنکور درس بخونه  مسافت عید رو نرفت و تنها توی خونه موند و بهت پیشنهاد داد که یک روز رو بری خونه شون و با هم ناهار بخورین .

تو هم بدون تردید قبول کردی و فکر میکردی فرصت خوبیه تا پدر و مادرش نیستن به هوای اینکه خونه سیما اینها میری ناهار رو با سعید بخوری . و اون روز اول رفتی خونه سیما اینها که تا خونه سعید فاصله ای نداشت و یک کمی به قیافه خودت رسیدی و بعدش نزدیکای ناهار رفتی سمت خونه شون .

اول که وارد شدی مبهوت خونه زندگیشون موندی . سعید با لباس توی خونه اومد به استقبالت و مثل وقتایی که توی اتاقت تنها بودین بغلت کرد . . . . . . . اتفاقی که بعدش افتاد هر قدر سریع بود ولی برای تو کابوسی ساخت که تا مدتها هر شب از خواب میپروندت . . . . . سروناز یادشه که بعد نیم ساعت برگشتی در حالی که بشدت گریه میکردی و میلرزیدی . یغه لباست شکافته شده بود و جای انگشتای سعید روی بازوی چپت کبود شده بود .

به سروناز میگم که دیگه از سعید خبری نشد ؟ ..گفت : چرا .. چند باری رفته بود جلوی مدرسه شون و بعدش یک بار انقدر با هم دعوا کرده بودن که مدیر مدرسه فهمیده بود و بابای بهار رو مدرسه خواسته بود . بعدش هم سعید با یک دختره دیگه ای از رفقای خواهرش دوست شد . این اواخر هم که شنیدم اومده تهران توی کار تجارت افتاده ...

رفتم توی فکر . پس از سعید خبر نداره که سرطان خون داشت  و چهار سال تموم توی درد به خودش میپیچید . . . پس نمیدونه این یک سال آخر انقدر قیافه اش بهم ریخته و انقدر حال و روزش خراب بود که مادرش از خدا میخواست زودتر ازش راضی بشه و جونشو بگیره .....حجله اش رو سر که میزدن اومدن از خونه مادر بزرگم برق گرفتن ....

قبل از خداحافظی بود که شماره تلفنتو از سروناز گرفتم ... چراشو نمیدونم . شاید دلم میخواست صداتو بشنوم و شاید های دیگه ....

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:15  توسط امیر حسین | 

این داستان نامی ندارد ! ( قسمت ششم )

یادم میاد بعد از ظهر های تابستون که ما پسر های محل سر کوچه به گپ زدن و دید زدن مشغول بودیم و یا تیر دروازه ها رو از خونه محمد اینها میاوردیم و یک دست گل کوچیک بازی میکردیم   پدرت به هوای برادر کوچیکت میومد توی کوچه می ایستاد و داداشت رو نگاه میکرد . یواش یواش پدر من و آقای شهبازی همسایه بقلیمون و گاهی آقا ناصر که سر کوچه مینشستن میومدن و جلوی در خونه تون گپ مردونه میزدن . ما هم خیالمون راهت بود که صحبت پدر ها حداقل تا وقت شام طول میکشه و میتونیم با خیال راحت یک دوری توی محل بزنیم . . . تا تو میومدی و پدرت رو صدا میکردی . . . و اون جمع با رفتن پدرت از هم میپاشید .

آقای جوادی پدرت مرد خوبی بود . توی کارخونه کار میکرد و سرپرست یک بخش از خط تولید بود و تا موقعی که همسایه تون بودیم بازنشست شد و بعدش افتاد توی سرمایه گذاری . یادمه تو و داداشت رو خیلی دوست داشت . همیشه وقتی از وضعیت درس من میپرسید حتما از نمره های تو هم تعریف میکرد . تا وقتی  شاگرد پدرم بودی هر دفعه باهاش  همکلام میشد از وضعیت درس تو میپرسید و  پدرم میگفت که چند وقت یک بار میومد مدرسه و با بقیه معلمهاش صحبت میکرد . حتما خیلی دوست داشت که تو پزشک بشی . واسه همین اصرار کرد رشته تجربی رو ادامه بدی و تو هم توی این رویا با پدرت شریک بودی واسه همین بود که تا وقتی با سعید دوست نشده بودی هیچوقت نذاشتی معدلت پایین بیاد .

مادرت میدونست که چرا معدلت انقدر پایین اومده و هی بهت سرکوفت میزد که اگه میخوای زن برازنده ای برای شوهرت باشی - آره مادرت هم باور کرده بود که سعید همسر تو ه - باید تحصیلات داشته باشی ...و تو هم که کم نمیاوردی و جوابش رو میدادی ... ولی این مساله برای پدرت یک معمای بزرگ بود واسه همین وقتی اون روز معلم زبانتون بخاطر هواس پرتی تو و دو تا هم میزی هاتو از کلاس بیرون کرد و مدیر مدرسه  وضعیت رو تلفنی بهش گفت سریع مرخصی گرفت و اومد به مدرسه و تا آخر زنگ موند تا با معلمت صحبت کنه .

وقتی که داشت برمیگشت خیلی اتفاقی از کوچه ای میگذشت که تو دوتا دوستت با سعید و دوتا دوستش کنار هم راه میرفتین و تو داشتی بلند بلند جریان بیرون انداختنتون رو تعریف میکردی و میخندیدی ... اگه صداتو نمیشنید فکر میکرد سه تا دختر دبیرستانی دارن با سه تا پسر از کوچه رد میشن ولی هم صداتو شناخت و هم متوجه شد مخاطبت با اون پسر است که لاغر و سفید رو ه . برای اینکه مطمئن بشه صدات کرد ......از ترس خشک شدی .

پسر ها خیلی زود خوشون رو جمع کردن و با قدمهای بلند سعی کردن که فاصله بگیرن ولی پدرت با یک خیز فاصله رو طی کرد و با سعید گلاویز شد . . .

اون شب اگه مادرت واسطه نمیشد و در اتاقت رو قفل نمیکرد و بعدش با سیاست خودش پدرت رو آروم نمیکرد اون مرد نا امید که آینده شو در دکتر شدن تو میدید ممکن بود برات هیچ آینده ای نزاره . . .

آخرش مادرت قضیه رو ماست مالی کرد و خودت که ترسیده بودی قول دادی که هیچ رابطه ای با سعید نداشته باشی و تا یک هفته تلفنهای خونه رو قطع کردن و یک روز هم احساس کردی که پدرت دنبالته ولی هیچکدوم باعث نشد که هر روز عصر با یک فاصله مطمئن همدیگه رو نبینین و یا اگه شد یک ساعتی با تلفن عمومی نزدیک مدرسه تون با سعید صحبت نکنی ...

توی محله قدیممون فقط آقا ناصر باقی مونده . شیش ماه پیش که رفته بودم تا خاطراتم زنده بشه دیدم که در خونه نشسته و چقدر پیر شده بود . منو شناخت و بغل کرد و بوسید . حال پدرم رو که پرسید و گفتم فوت کرده خیلی ناراحت شد . بعدش گفت بیچاره آقای جوادی ایشونم فوت کرد . یک ما قبل عروسی دخترش دور میدون یک موتوری زد بهش . دو سه روزی هم بیهوش بود و بعدش برحمت خدا رفت . . خدا بیامرزدش .  خدا پدر شما رو هم بیامرزه .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:43  توسط امیر حسین | 

همچنان بدون اسم ! ( قسمت پنجم )

بیشترین چیزی که از پدرم توی ذهنم مونده مردیه که همیشه روی مبل جلوی تلویزیون مینشت و کانالی که اخبار بخش میکرد و روشن میکرد و یک روزنامه دست میگرفت و هی به زمون و زمان غر میزد . طبع شعری هم داشت ولی این معلم بودنش به کار من نیومد که هیچ همیشه زیر نظر همه همکاراش هم بودم . من تنبل هم که جدا رو سیاهش کردم با این درس خوندنم . بیشتر از همه ناراحت بود که از نمره های شیمی من خیلی بد بود . از شانس من هم پدر سعید تموم دبیرستان معلم من بود . هر چی که درس شیمی نمره هامو پایین میاورد به لطف چهار تا کتاب بیشتر خوندن نمره انشای من همیشه جبران میکرد .

خونه سعید درست وسط شهر بود . محله اعیون نشین . خونه مادر بزرگم هم دو تا کوچه بالا تر بود واسه همین خیلی پیش اومده بود که توی فوتبال گل کوچیک با سعید هم بازی بشم . ازش خوشم نمیومد . شاید چون پدرم از پدرش خوشش نمیومد و هی غر میزد که این واسه دو قرون پول داره پیرهن چاک میده و زندگیشو حروم میکنه . ولی نمیگفت که وضع زندگیشون خیلی بهتر از ماست .

سعید دو سه سالی از من کوچکتر بود . با اینحال به لطف هم محل مادر بزرگ بودن یک سری برای هم تکون میدادیم . سال آخر دبیرستان بودم که سعید به مدرسه ما اومد و تابستون بعدیش همون سالی بود که با تو دوست شد .

تابستون از پی اون زمستون و دل بستگی تو روز به روز به سعید بیشتر میشد . اون روزهایی که سعید میومد در مدرسه دنبالت با هم نیم ساعتی راه میرفتین و هی سعی میکردی با عوض کردن کوچه ها این راه رو طولانی تر کنی .

همون روزا بود که برای اولین بار با دستای گرمش دست تورو گرفت و تو هی اینور و اونور رو نگاه میکردی مبادا کسی ببیننتون . آخه اون موقع این چیزا مد نبود . بعد از اون روز منتظر بودی تا دستتو بگیره و یواش یواش این تو بودی که دستشو محکم توی دستات میگرفتی . گرمای دستشو دوست داشتی و گرمای لبهایی که ناقافل به دستهات بوسه میزدن .... چقدر دوستش داشتی .........

حالا که به اون دوره فکر میکنم میبینم یک چیزهایی هستن که همیشه توی ذهن آدم باقی میمونن و حتی اگه بعدها هزار هزار بار هم تکرار میشن همیشه اولیش همیشه جاودانه میمونه . مثل همون روزی که اومده بود خونه تون ... تولدش بود درسته ؟ مادرت براش یک کیک پخته بود و تو هم براش یک عطر خریده بودی . اون روز لباسی رو پوشیدی که توی عروسی پسر داییت پوشیده بودی و به خودت خوب رسیده بودی . . .

حتما خیلی خوشگل شده بودی چون وقتی کارت تموم شد و برای کمک به مادرت وارد آشپزخونه شدی و با نگاه سرزنش آمیز اون روبرو شدی چند کلمه ای در باره دختر ۱۵ ساله و عقل و این حرفها سخنرانی کردی ..... و وقتی سعید از پله ها بالا میومد و به استقبالش رفتی در جا خشکش زد و نمیدونست باید چیکار کنه ....همون روز بود که برای اولین بار توی اتاق خوابت دستهاش دور کمرت حلقه شد و تو از ترس اینکه مادرت چیزی نفهمه صدات در نیومد .... اولین بار بود که به لبهات رو میبوسید

یک چیزهایی هستن که هیچوقت از خاطر آدم نمیرن ...مثل اولین بوسه .. هیچوقت از خاطر نمیرن ...

 

توضیح : اولین تغییر - قسمت سوم جمله ای که توی پرانتز بود رو با جمله بولد شده عوض کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:26  توسط امیر حسین | 

یک رمان - سولاریس

برعکس خیلی ها آشنایی من با رمان سولاریس نه از طریق دیدن فیلم که از خوندن مستقیم کتابش حاصل شد . البته من اصلا فیلم سولاریس رو ندیده ام ولی از آندره تارکوفسکی یک فیلم به اسم استاکر در تلویزیون ایران به نمایش در آمد و فکر میکنم منظور از اینکه فیلمسازی فیلم-شعر میسازد در این فیلم قابل درک است .

با اینحال نثر طنز گونه استنیسلاو لم ( نویسنده رمان سولاریس ) در مجموعه سفرهای فضایی ( رمان ) برای من غریبه نبود . و خیلی هم جذاب . چرا که بر خلاف بقیه علمی-تخیلی نویسها این نویسنده قالب تخیل را برای پروراندن ذهنیت خود بکار گرفته و هیچوقت مقهور تکنولوژی که توصیف میکند نبوده است .

همین خصوصیت در رمان سولاریس هم صادق هست . یعنی اینکه علیرغم این که خواننده با محیطی بیگانه آشنا میشود اما لحن توصیفی نویسنده خیلی سریع خواننده را در فضایی قرار میدهد که بشدت آشنا جلوه کرده و در آن احساس راحتی ( و یا نا امنی چرا که نویسنده شخصیت اصلی داستان رو در این وضعیت قرار میده ) میکند .

رمان شروعی سریع دارد . شخص اول داستان به سیاره ای پا میزارد که سرتاسر توسط یک دریا پوشیده شده و پیش از این با این سیاره و میحط حاکم بر آن آشنایی دارد . نویسنده بلافاصله خواننده را با دانسته های شخص اول داستان آشنا کرده و تم اصلی داستان که شامل دریایی است که بصورت یک موجود واحد و دارای تفکر اقدام به بعضی اعمال میکند را شکل داده و تا آخر داستان با همین تم پیش میرود .

اما دقیقا اتفاق بزرگ و متمایز این رمان در اینست که بجای اینکه تقابل انسان با موجود غیر زمینی ( کلیشه تکراری این تیپ رمانها ) شکل بگیرد رویداد ها به سمت تقابل انسان با خود انسان به موضوع اصلی داستان تبدیل شده و در نهایت به نقد کشیدن احساس و عقل در نسل بشر رو به عنوان مجموعه ای از سوالات برای ذهن باقی میگذارد .

رمان بشدت به ساختار زیبای رمانتیک خود وابسطه است با اینحال خواننده هیچگاه موضع خود را در قبال شخصیت درونی ( و در جایی قضاوت از خود ) به قاطعیت نرسانده و حتی در نهایت رمان که به مرگ خود خواسته معشوق شخصیت اصلی میرسیم باز هم متهم اصلی خود انسان میباشد .

اودیسه فضایی ( آرتور سی کلارک ) نیز دارای خصوصیتهایی به نسبت برابر است و این رمان هم پایه خوبی برای فیلم استنلی کوبریک بوده است اما سولاریس اگر در ساختار داستانی قویتر از فیلم ساخته شده نباشد حداقل در سطح آن قرار میگیرد .

لازم به ذکر است که این کتاب فقط یک بار در سال ۱۳۷۱ چاپ شده و همچنین خواندن آنرا برای آقایان و خانمهای بالای ۱۸سال توصیه نمیکنم !

پی نوشت :

قصه ما هنوز به سر نرسیده .....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:18  توسط امیر حسین | 

هنوز اسمی به فکرم نرسیده ( قسمت چهارم )

توضیح : حالا که داستان داره جهت اصلیشو پیدا میکنه فکر میکنم بهتره یک قسمتهایی که بنظرم خوب در نیامده رو تغییر بدم . البته سعی میکنم به ساختار اصلی داستان لطمه وارد نشه .شاید یکی دو جا رو طولانی تر و یا کوتاهتر و یکی دو جمله رو تغییر بدم .

 

 

پارسال که برای یک قرار کاری لازم بود برم کیش توی آژانس مسافرتی دختر عمه ات سیما رو دیدم . هنوز هم همونقدر تپل مپل و خوش خنده  بود . اونم یک دختر چهار ساله داشت که مثل خودش تپل و مو فرفری بود و اونروز که دیدمش داشت با خودکارای آژانس بازی میکرد .

سیما منو نشناخت . مثل تویی که منو نشناختی ولی از روی مشخصاتم کنجکاو شده بود و بیشتر همشهری بودن توجهش رو جلب کرده بود . گرچه من هم تمایلی به آشنایی دادن نداشتم صحبتمون بالا گرفت و از قدیما حرف زدیم . . .

 و از تو حرف زد . گفت که اولین نفری بود که از دوستی بین تو و سعید با خبر شده بود و از شبهایی گفت که به هوای قدم زدن از خونه بیرون میزدین و بعد از طی چند کوچه سعید و دوستش بابک با شما همراه میشدن ... از اون شبهایی که باید قبل از ساعت ۹ به خونه برمیگشتی و انقدر زمان برات زود میگذشت که دوست نداشتی از سعید جدا بشی ... در دل تو احساسی میجوشید که باهاش آشنا نبودی و تو رو گیج کرده بود . دوست داشتی صدای خنده سعید رو بشنوی و برای خوشحال کردنش همه کار میکردی ... با یک شاخه گل که برات میاورد تا یک هفته اشک میریختی و گل خشک شده رو لای کتاب دیکشنری کلفتی که داشتی جا میدادی تا خشک بشه و برای همیشه بمونه ....

تلفن خونه تون که زنگ میزد از جا میپریدی و زیر نگاه اخم آلود مادرت به سمت تلفن خیز برمیداشتی . بعد گوشی تلفن رو برمیداشتی و میرفتی توی اتاق دیگه ..یک روز فهمیدی که مادرت به تموم حرفهای تو و سعید گوش میداده و همه ماجرا رو میدونه . اینطور شد که اونم وارد این داستان شد و اونقدر از سعید براش گفتی تا یک روز که مطمئن بودی پدرت خونه نمیاد به مادرت اصرار کردی که سعید رو ناهار دعوتش کنه و وقتی دیدی مادرت بعد از ناهار به سعید میگه که  "" باز هم پیش ما بیا سعید آقا "" توی عرش سیر میکردی چون مادرت رو میشناختی و مطمئن بودی که از سعید خوشش اومده و اونو میپسنده و برای اولین بار اون شب به آینده ای فکر کردی که سعید برات درست میکرد ...

سیما شش سالی هست که با داداش دامادشون ازدواج کرده و با اون آمده تهران . همسرش توی همین آژانس کار میکرد و از وقتی فهمید همشهری هستیم با یک تلفن برای هر کجای ایران برام بلیط رزرو میکنه و البته پولشو یک کم چربتر از من میگیره ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:18  توسط امیر حسین | 

این داستان اسم نداردقسمت سوم

بهار که میشه بد جوری دلم میگیره .... دلم های بچگیهامو میکنه و هوای گردش کردن توی کوچه هایی که بزرگم کردن . درس زندگی رو بهم دادن و برام از جوونی حرف زدن ..

الان دیگه اون کوچه ها نیستن . یعنی هستن و اونجوری نیستن .. شاید تو نیستی . شاید من دیگه جوون نیستم .و شاید ....

از بهار بدم میاد ...چون زیباست و دوست داشتنیه .. چون همه چیزهایی رو داره که برای من همیشه سدی بودن توی زندگی .. چون با طراوته و چون هم اسم توه

اشتباه نکن ..این قصه من نیست . من توی زندگی تو هیچوقت نقشی نداشتم و هیچوقت بین ما اتفاق بزرگ زندگی نیفتاد ... این همه اش قصه توه و نه قصه ای به طراوت اسمت .. که ..............

سال پیش رفتم محله مون . رفتم همون جنگلی که بین مدرسه تون و محله بود ... همون جایی که بار اول سعید رو دیدی و همون جایی که ازش شماره تلفن گرفتی و همون جایی که با هم تموم تابستون اون سال رو قدم زدین .. همون تابستونی بود که من تازه دانشگاه قبول شده بودم و توی این شهر لعنتی دنبال خودم میگشتم .....

سعید رو از قبل میشناختم . هم مدرسه ای بودیم و خونه شون یکی دو کوچه بالاتر از خونه مادر بزرگم بود (دیده بودم . با هم منتظر سرویس می ایستادیم .). دوست همسایه ما بود و گاهی میامد در خونه شون ... یک بار که اومده بود جلوی در خونه تو رو دیدکه داری از مدرسه میای .. همون یک بار کافی بود تا سعید رو هر روز به در خونه همسایه ما بکشه ... و بعدش یک کم پرس و جو رسوندش به در مدرسه تون ...یک ماهی به قدم زندن پشت سر و متلکهای بی مزه پروندن وسط خیابون گذشت ... تا یک روز تو تنها به خونه برمیگشتی و سعید طبق معمول با دوستاش نیم ساعتی بود که منتظر تو بودن ...وقتی تو رو  تنها دید بقیه رو رد کرد و پشت سرت راه افتاد . مدتها بود که منتظر این فرصت بود و مدتها بود که پماره تلفنش رو با خودکار روی یک تیکه کاغذ نوشته بود و مدتها بود که شماره تلفن توی جیبش تا خورده بود ...

توی اون بعد از ظهر گرم چند قدم فاصله رو با سرعت بیشتر طی کرد .... تو میدونستی ... مدتها بود که از نگاههای سعید خیلی چیز ها رو فهمیده بودی برای همین وقتی که تنها پشت سرت راه افتاد هر لحظه منتظر بودی و وقتی گفت "" ببخشید بهار خانوم .... "" جا نخوردی ولی پاهات میلرزید و مغزت فرمان ایستادن نمیداد تا بار دوم که گفت ""ببخشید ...میشه من ...."" اون موقع بود که نه از قصد که از شدت لرزش بدنت ایستادی ....

تو هم سعید رو دوست داشتی ... از همون نگاه اول ... از همون روزی که دم در ایستاده بود .....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:46  توسط امیر حسین |